سینماتوگراف

هیس دخترها فریاد نمی زنند فیلم تازه پوران درخشنده تفاوتی جدی با آثار قبلی او بخصوص چند اثر پیشینش دارد و این تفاوت کمتر در مضمون بلکه بیشتر در ساختار قصه است.درخشنده همواره دغدغه افراد حاشیه اجتماع از قبیل معلولان ذهنی و کودکان ناشنوا و ..را داشته که دغدغه هایی ارزشمند است منتها مسئله اینجاست که در سینما حرف اول را ساختار درست سینمایی و  بدرستی قصه تعریف کردن می زند و اگر ساختمان قصه قوی نباشد و نحوه اجرا و فضا و لحن و طرز روایت صحیح و سینمایی نباشد هرچقدر هم دغدغه ها والا باشد جز شعار چیزی حاصل نمیشود.اما خوشبختانه درخشنده در هیس.. به این نکته توجه ویژه ایی نموده و تا حد امکان به فیلمنامه و شخصیت پردازی و ایده و روایت درست نزدیک شده و حاصل کار هم خوب و بیان سینمایی شده است.گذشته ازین مضمون ملتهب فیلم هم در ایجاد تعلیق کمک یادی کرده است.شیرین با بازی خوب طناز طبابایی در بزرگسالی بازی قابل قبولی ارائه می دهد و حتی الامکان از تصنع بدور است.بابک حمیدیان در نقشی منفی بسیار عالی ظاهر میشود بخصوص در صحنه هایی که پرش ماهیچه صورتش بیانگر حالت روانی او بوده است.

در شخصیت پردازی شیرین اطلاعاتی خوبی از گذشته او و دوران شیرین کودکی که ناگهان با موضوع تجاوز از کسی که مورد اعتماد والدینش بوده فاجعه بزرگ روحی او شده و عدم توجه والدین و حتی معلم و ترس از سرزنش سبب شده روح او در کودکی نابود شود و معصومیتش خدشه دار شده و فریاد رسی هم نداشته باشد.این عقده تمام دوران زندگی شیرین را تلخ کرده و دیگر روح و معنایی برای شادی و کودکی او باقی نگذاشته است.اما نکته مهمتر فیلم مسئله تجاوز نیست بلکه بحث نحوه برخورد والدین با این مسئله است که به نوعی جواز تجاوز را غیرمستقیم صادر نموده اند! بالاخره حادثه ممکن است در هر گوشه از دنیا اتفاق افتد اما آنچه حادثه را به فاجعه تبدیل می کند نحوه مواجهه با آن است.بزرگترها مقصر اصلی چنین فجایعی اند چرا که در صورت برخورد درست و رابطه صمیمانه با فرزند همان ابتدا جلوی اینگونه حوادث گرفته میشود و تبیل به بحران  نمیشود. کابوس های شیرین در کودکی بیشتر از طاقت اوست و این رنج آنقدر او را می آزارد که در روز عروسی اش وقتی شاهد کودک آزاری میشود دیگر کنترلش را از دست می دهد و فکر عواقبش را نمی کند و دست به قتل می زند.عقده درون او سالها با او زندگی کرده و بزرگ شده ومنتظر انتقام بوده که بلافاصله این قضیه رخ می دهد و حواشی این مسئله هم البته برای خود بحثی جالب است.

اینکه هنوز هم بعد از سالها فرهنگ ایرانی اجازه برخورد درست با این فاجعه را بدلیل خطر برباد رفتن آبروی والدین نمی دهد.در حقیقت خانواده منزلتی ترجیح می دهند قاتل روح دخترشان کوچکترین مجازاتی نشود تا آبروی آنها حفظ شود.

در صحنه ایی شاهدیم که بازپرس(شهاب حسینی)برای برقراری ارتباط با کودک خانواده منزلتی از دختر خود میگوید و اینکه بچه ها باید با والدین راحت باشند اما دریغ که او نمی داند کودکان توان تغییر والدینشان را ندارند.خوشبختانه برخلاف اکثر فیلمهای ایرانی هیس..داستانش را زود شروع می کند و التهاب ماجرا تعلیق خوبی ایجاد کرده و بیننده را بشدت با خود درگیر میکند. دوربین روی دست را در این فیلم بخصوص در صحنه های ملتهب میتوان درست ترین کاربرد این شیوه فیلمبرداری دانست که حس التهاب موجود رد فضای صحنه را بخوبی منعکس می کند.

همانطور که از نام فیلم پیداست اعتراض و نقد اصلی به همین" هیس" است که هشداری است به زنان و وادار کردن آنان به سکوت در برابر ظلمها و فجایعی که به آنان میشود و این سکوت مطمئنا زمینه ادامه و مجوزی برای متجاوزان خواهد بود و فیلم دعوتی است از زنان برای پایان سکوت و ستاندن حق خود که یقینا جز با فریاد بدست نمی آید هرچند همه جامعه با آن مخالف باشند.درخشنده " هش" را که معادل انگلیسی هیس است در  تیتراژ ابتدای فیلم می آورد و جالب آنکه "هش" در فارسی برای وادار کردن حیوانات برای ایستادن بکار میرود و ایستادن  و وادار کردن به  سکون و سکوت همان  توقعی است که جامعه مردسالار و فرهنگ استبدادی از زنان دارد.

فیلم روایت ساده و در عین حال عمیقی از فاجعه هتک حرمت انسان است در جامعه ایی که  به بهانه حفظ آبرو نمی تواند از حقوق شهروندانش دفاع کند. اصرار بر حفظ این فرهنگ غلط و ادامه آن زمینه رخ دادن جنایاتی میشود که روح جامعه را می آزارد و دلخراش تر اینکه عصیان برای احقاق حق گاهی جوابی چون چوبه دار از سوی قانون دارد,قانونی که دهها سال است نیاز به اصلاح دارد اما تغییری نمی کند تا بی گناهان زیادی را قربانی این تعلل سازد.هیس.. فریادی است جسورانه که تا جنایتی علنی نشود تنبیهی صورت نمیگیرد و  اینکه سرپوش نهادن بر جنایت بخاطر حفظ آبرو بدترین شیوه حفظ آبروست چرا که آبروی یک خانواده شخصیت اعضای آنست که محافظت از آن آبروی یک جامعه هم هست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 0:36  توسط مجتبی عبداللهی  | 

قاعده تصادف دومین فیلم بلند بهنام بهزادی بهترین گواه است بر اینکه موفقیت فیلم اولش تنها دوبار.. اتفاقی نبوده است.او در این فیلم بار دیگر نشان داد که فیلمنامه و شخصیت و روابط آنها و ایده و کشش داستانی و نقاط عطف و بالاخره قصه را بخوبی می شناسد و در مرحله اجرا و فضا سازی هم کارش را بلد است و اینهمه یعنی بر مدیوم سینما شناخت خوبی دارد.این فیلم برخلاف فیلم قبلی بستری مستند گونه و رئال دارد . شهرزاد که ظاهرا امضای اوست و نخ  وصل کننده فیلمهایش از فیلم قبلی می آید و جزیره و فرشته و تنهایی جوانان و پناه بردن به  خیالپردازی از شر دنیا و واقعیت پلید پیرامون از مولفه های آثارش می باشد.البته تشابهاتی میان این فیلم و درباره الی میتوان یافت از جمله گروهی که یک نفرشان حذف میشود و باقی داستان را تحت تاثیر خود قرار می دهد اما به صرف این تشابه نمی توان چیزی از ارزشهای قاعده تصادف کم کرد.در اینجا گروهی داریم  که بعد از مدتی صمیمیت میانشان به بیننده منتقل میشود و حس همذات پنداری ایجاد می کند و بتدریج دغدغه آنها که خواست زیادی هم نیست به تماشاگر هم رسوخ می کند. شغل اداری پدر(با بازی خوب امیر جعفری)حکایت از رفتار خشک اداری او دارد که ظاهرا به زندگیش هم سرایت کرده است و عدم انعطافش نشانگر همین امر است.اولین رفتار پدر با شهرزاد که به اداره اش آمده  واضح است  که سعی دارد وانمود کند با او رابطه محترمانه و خوبی دارد و این وانمود کردن در سکانسهای بعدی  لو می رود  چرا که همان زمان پاسپورت شهرزاد را برداشته و در کمدش قفل کرده است.

مخالفت پدر شهرزاد با سفر دخترش  کم کم مسئله اصلی این گروه هنری میشود و اصل قضیه –اجرای تئاتر –را تحت تاثیر خود قرار می دهد.تم اصلی سن تصمیم گیری جوانان و استقلال شان از والدین است که مورد اختلاف این دو نسل است.پدر با وجود وانمود کردن به امروزی بودن و گفتگو با دختر اما در نهایت او را صغیر می پندارد و صلاح او را در نرفتن تشخیص می دهد و ولو شده به زور مانع میشود.در سکانس پارکینگ که لوکیشن مناسبی هم هست و دیوارها و محدودیت فضا حس قیم مآبی پدر را القاء می کند ؛شاهدیم که وقتی دختر پدر را "شما "خطاب می کند پدر ناراحت میشود و انتظار صمیمیت بیشتری دارد در حالیکه دقایقی بعد  با خشونت فیزیکی که از پدر سر می زند متوجه میشویم چرا دختر حاضر نیست پدر را "تو"خطاب کند و با او راحت باشد.نسل جدید انتظار درک و تایید بزرگ شدن و حق استقلال و تصمیم گیری برای خود دارد و کماکان نسل گذشته که تازه زیاد هم اختلاف سنی با دخترش ندارد –چه برسد به والدینی که اختلاف سنی زیادی با فرزندانشان دارند-او را صغیر می داند و اجازه اشتباه کردن-به زعم خود-به او نمی دهد تا جاییکه حاضر است خشونت هم بخرج دهد و شخصیت او را جلوی چشم بقیه لگد مال کند . این اختلاف دیدگاه منجر به چالش قصه میشود و زمانی که پدر از حق ویژه خود استفاده می کند و شهرزاد را از آن خانه محل تمرین فرا می خواند ,دختر دقایقی بعد پشت چراغ قرمز –نشانه خط قرمز دو نسل-می گریزد تا نشان دهد که او هم برای خودش و شخصیت لگدمال شده اش خط قرمزی دارد.بحث فیلم بر سر میزان حقوق دو نسل و بکار بردن یا نبردن خشونت است و شاهدیم که پدر پریسا برعکس این رفتار را دارد و با حضور در محل تمرین دخترش هم شرایط و علائق او را درک می کند و هم دخترش دیگر لزومی نمی بیند دروغ بگوید که با پسرها تمرین نمی کند و هم پدر از امیر؛کارگردان تئاتر می خواهد که مراقب دخترش باشد.

در بحثهای بین شهرزاد و دوستانش شاهدیم که آنها اصرار دارند بر نگفتن همه مسائل به پدرش در حالیکه شهرزاد حاضر نیست از راه دروغگویی که راه بسیار کم دردسرتری برایش است به آن سفر برود و ترجیح می دهد با راستگویی به دردسر بیفتد و با مشکل مواجه شود و هر طور شده آنرا حل کند اما دروغ نگوید.این مسئله در شخصیت پردازی شهرزاد که آدم آرمانی بهزادی است بسیار مهم است.در ادامه شاهد تقلای پدر هستیم که خشونتش جواب نداده و اینبار سعی دارد از راه تهدید گروه ؛ دخترش را بیابد و کنترلش کند که این مسئله چالشی جدید و بدنبال آن تعلیقی تازه در فیلم ایجاد می نماید.دیدگاههای مختلف مطرح میشود ؛هر دیدگاهی مقداری از حقیقت را با خود دارد اما مسئله مهمتر بی قراری پدری است که می داند اشتباه کرده و خشونتی که بخرج داده ممکن است به فاجعه ایی تبدیل شود خصوصا اینکه شهرزاد مادر ندارد و بسیار شکننده و حساس است.پدر می داند که زمان زیادی ندارد و دلهره و اضطراب او را رها نمی کند. او احساس باخت می کند چرا که دخترش را دارد از دست میدهد و خطر در کمین است –ظاهرا شهرزاد سابقه خودکشی هم داشته-و پدر می داند در شرایطی نیست که کسی را تهدید کند.بالاخره برای رهایی ازین وضعیت مجبور میشود به سفر او رضایت دهد و در واقع به حق تصمیم گیری و شخصیت و هویت دخترش احترام گذارد .اما مسئله بازهم عوض میشود و تعلیقی دیگر پیش می آید .مسئله اینجاست که گروه به پدری که خشونت بخرج داده نمی توانند اعتماد کنند و دوستشان را بفروشند. تاکید یکی از اعضای گروه بر اینکه "همه با باباشون حرفی ندارن بزنن"واقعیتی است که بخش زیادی از فاصله عمیق بین دونسل را بازگو می کند و این فاصله که ریشه در باورها  دارد به  این سادگی ها قابل رفع نیست مگر طرفین حقوق دیگری را به رسمیت بشناسند.

تصمیم نهایی گروه به نرفتن در حالیکه شهرزاد اصرار دارد که خود را به فرودگاه خواهد رساند ؛ایده مناسبی است برای پایان فیلم چرا که ادامه تعلیق است و در خود ایهام دارد ,هم رفتن است و هم نرفتن و حاصلش بلاتکلیفی پدری است که بعد از خاموشی چراغهای آن خانه و رفتن بچه ها , مستاصل مانده و در گرداب تفکر سنتی خویش که خشونت را مجاز می شمرد گرفتار شده و حالا با کوتاه آمدن هم دیگر مشکلش حل نمیشود.

فیلم در واقع نقدی است به نسلی که قدرت دارد و ظاهری متمدن اما با کاربرد نادرست قدرت همه چیز را خراب می کند و متوجه نیست که تمدن با خشونت سازگاری ندارد.او زمانیکه فرصت هست منطق گفتگو ندارد و وقتی که جواب معکوس میگیرد دیگر ظاهرا فرصت از دست رفته.

از طرفی نباید نقد بر پدر را به معنای درست بودن تمامی رفتارهای این جوانان تلقی نمود.آنها هم دست به خشونت می زند و ظاهرا برای دفاع از دوستشان با پدر او درگیر میشود و زخمی بر او می زنند که توجیهی ندارد با این وجود اما با توجه به شناختی که تماشاگر بعنوان دانای کل از این جوانان دارد هنگامی که پدر قفل فرمان  رااز ترس خطرناک بودن این گروه  برمی دارد ؛ناخودآگاه  بیننده خنده اش میگیرد چرا که دنیای این جمع را می شناسد در حالیکه پدر شهرزاد دنیای آنان را اصلا نمی شناسد و با آنها و طبیعتا دخترش غریبه است.

ایده نماز خواندن مهرداد برای فرار از رویارویی با پدر شهرزاد که ظاهرا آن زخم را او به سرش زده ایده جالبی است که موجب واکنش خنده بیننده میشود.قصه های فرعی  فیلم هم در راستای دنیای کلی فیلم است مانند تعیین جانشین برای بازی رل شهرزاد و بامزگی های مارتین شمعون پور که آهنگساز فیلم هم هست از نقاط عطف فیلم است.درگیریهای بردیا بعنوان جوان خام فیلم در مقابل پختگی های امیر کارگردان نمایش دو سر نسل جوان را نشان می دهد .عشقهایی که آرام آرام در حال شکل گرفتن است و شناختی که از میان این جرو بحثها و تبادل نظر ها رخ می دهد و گاهی هم فاصله هایی که بینشان ایجاد می شود بیانگر آنست که این نسل حق دارد طرف مقابلش را در محیطی سالم بشناسد و آینده اش را انتخاب کند در حالیکه اگر چنین محیطهای سالمی نباشد یا بایستی ازدواجهای سنتی بدون دیدن و شناخت رخ دهد و یا دیدارها به خانه های پنهان بینجامد که نتیجه هر دو فاجعه و بدتر ازین خواهد بود.حتی پدر شهرزاد هم نهایتا این مطلب را می فهمد و به گروه اعتماد می کند اما شیوه ایی که او شروع کرده بود نهایتا نتیجه ایی برایش ندارد و... مرغی که از قفس بپرد سخت برمی گردد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 0:34  توسط مجتبی عبداللهی  | 

زندگی خصوصی آقا و خانم میم  تلاشی است که یک زن  برای کسب هویتش می کند .او که در ابتدا زنی منفعل است وهویت مستقلی ندارد و بدون  اجازه محسن هیچ است ؛بتدریج در طول فیلم پوست می اندازد و در پایان طغیان می کند .

روح الله حجازی از جوانان تازه کار در سینماست که با این دو فیلمش ثابت کرد مدیوم سینما را بخوبی می شناسد. درمیان ابرها هم باوجود ضعفهایش فیلم داستانگوی قابل قبولی بود و فضای جنوبی و عاشقانه اش را بخوبی درآورده بود.اینک در زندگی ... میتوان تسلط او را به سینما به چشم دید .قصه ایی با جزییات فراوان  که البته پیچ و خم زیادی ندارد اما داستان خطیش را بخوبی و با مهارت و مکثهای بجا جهت فضاسازی روایت می کند  بخصوص که بحرانی امروزی را که  مسئله مهمی هم هست (تضاد شخصیتی آدمها) با اجرایی قوی به نمایش می نهد و اهل سینما را به آینده این نسل جوان و سینمای ایران امیدوار می سازد.فیلم قصه مردیست تازه به دوران رسیده که وقتی موقعیت خوب کاری به او پیشنهاد میشود هیجان زده شده و برخلاف باورهای سنتی اش وانمود به مدرن شدن!می کند  درحالیکه  تصور او از مدرنیزم  چیزی جز جلوه گری نیست.

در سکانس معرفی آوا و گوهریان(با بازی خوب حاتمی کیا) شاهدیم که گوهریان به دستان ظریف آوا اشاره می کند و حدسی بر هنرمندی او می زند بلافاصله محسن برای عقب نماندن از قافله جوگیر میشود و در مورد تحصیلات همسرش  به گوهریان دروغ می گوید ووقتی با پیشنهاد کار همسرش مواجه میشود برای وانمود کردن به امروزی بودن با اشتیاق می پذیرد و شاید برای خودشیرینی و خوشامد گوهریان از آوا می خواهد که به ظاهر خودش رسیدگی کند. محسن با کلماتی پراحساس و عاطفی از همسرش آوا می خواهد که روابط عمومی اش را بهتر کند  و آنقدر مودبانه و با احتیاط صحبت می کند که تماشاگر هم به اشتباه می افتد و شخصیتی باوقار از محسن در ذهن حک می کند اما  بعدا  می فهمیم که  درک او از روابط عمومی هم  چنانکه در اغلب شرکتهای خصوصی می بینیم تنها آرایش غلیظ است و نه ارتباط درست با مشتری.

 از اینجا کلنجار رفتن محسن با خودش شروع میشود  چراکه به حرفی که درباره آرایش و ظاهر آوا زده اعتقاد ندارد اما  همان ژن مردسالاری موجب میشود شجاعت پس گرفتن آنرا هم نداشته باشد.او عمدتا با ایراد گیری از آوا سعی دارد سرپوشی بر مشکلات خود بگذارد.

سکانس داخل آسانسور از صحنه های کلیدی فیلم است, آنجا که مردی بشدت به آوا -که حالا به زعم محسن مدرن شده و موهای رنگ کرده اش با آرایشی غلیظ توی ذوق می زند –زل زده و محسن با لبخندی مضحک چنین وانمود می کند که برایش اصلا مهم نیست اما مشکل این دیدگاه نیست بلکه تضادی است که درون ذهن محسن است و در ادامه می بینیم که چگونه فریاد محسن از درگیری با خودش بر سر آوا زده میشود ؛ در حالیکه هیچ خطایی نکرده است.در ادامه شاهد صحنه هایی از حضور آوایی دست ساخته محسن هستیم که باوجودیکه برخلاف میلش معذب است به جبر به همنشینی با مردان می پردازد و محسن که در ظاهر شاد است اما وجه سنتی اش دائم سرزنشش می کند و ذهنش را بهم ریخته است  .صحنه گفتگوی تلفنی گوهریان با محسن که از هردو برای آمدن به مراسمی دعوت می کند ؛چالش مهمی برای محسن است که درون متشتت او را آشکارتر می سازد.  در این سکانس تعیین کننده  تشت رسوایی محسن برای بیننده  زمین میخورد ؛ او که برخلاف میلش و فقط جهت تجدد مآبی اصرار بیهوده می کند که آوا به تنهایی همراه گوهریان برود و اینکه بقول او "آوا دیگر بچه نیست "-اقرار به اینکه او را بچه می دیده- اوج تضاد شخصیتی محسن را میبینیم ؛ او که تا پیش ازین  همسرش را بخاطر حجاب شماتت میکرده  حالا  در حالیکه تضاد فکری اش بصورت عصبیت بروز کرده با وسواس زیاد  و تشر زدن سعی دارد پوشیده ترین لباس را برای آوا انتخاب نماید. اینجاست که بسیاری از واژگان در ادبیات جامعه ما از جمله غیرت بایستی تعریف مجدد شود چرا که محسن بقول خود با افراط در غیرتی که تصور می کند به ورطه سوء ظن می غلتد و  به انسان بودن همسرش توهین می کند .او به تعقیب آوا و گوهریان می پردازد در حالیکه می داند نه آوا اهل خیانت است نه گوهریان بلکه این اوست که در جنگی اساسی با خود بسر می برد.بازگشت آوا مصادف است با بازجویی محسن درحالیکه خود شاهد لحظات همراهی آوا و گوهریان بوده و نتوانسته است هیچ مدرکی بدست آورد ؛ با اینحال ذهن مریض محسن دست بردار نیست و در پی بهانه ایست تا جدال راه اندازد و وجدان معذب و بیمارش را آرام سازد.

فیلم به هیچوجه برخلاف گفته برخی در مورد خیانت نیست بلکه تم فیلم ته مانده مرد سالاری خشنی است که  میخواهد  بزور خود را متمدن نشان دهد و تاوانش را زن باید بپردازد .البته شاید مخاطبین بسیاری بعد از دیدن فیلم محسن را سرزنش کنند و حرفها و سخنها در شماتت رفتاراو بر زبان رانند اما واقعیت اینست که وقتی پای عمل فرا برسد ؛اینگونه تضادهای شخصیتی در حرف و عمل همه افراد جامعه ما دیده میشود.

سکانس پایانی در واقع اوج اثر گذاری فیلم است که بدور از کلیشه های معمول ایده جالبی دارد.درست وسط ترافیک محسن در حالیکه با نگاه سنتی ؛ خود را هنوز صاحب و مالک کالا و عروسکی بنام آوا می داند؛ بهانه میگیرد و دعوا راه می اندازد و همسرش را کتک می زند.این تلنگر نهایی سبب می شود آوای منفعل از انفعال خارج میشود و تصمیم خود را میگیرد و محسن و ماشین را-زندگی را- ترک می کند .حالا دیگر او آدم دیگری است و آوای ابتدای فیلم نیست که بقدری از محسن می ترسید  که  حتی جرات گفتن قضیه بارداری اش را هم نداشت و جالبتر اینکه محسن نه تنها از تنبیه فیزیکی او شرم نمی کند بلکه اتومبیل و فرزندش را وسط آنهمه ماشین رها می کند و بدون توجه به حقوق سایرین همانند غارنشینان در پی گرفتن آوا( همان موجود رام اول فیلم)می دود ؛غافل ازینکه حالا دیگر به معنای واقعی کلمه آوا بزرگ و بالغ شده و هویت  خود را پیدا نموده و دیگر گربه دست آموز نیست.محسن علی رغم ظاهر متمدنش آدمی فرسوده است که نه حقی برای زنش در انتخاب پوشش قائل است ؛نه حق دفاع به او می دهد ,نه شخصیتی برایش متصور است و در ادامه  با  رها کردن اتومبیل وسط خیابان  حقوق دیگران را هم له می سازد  .اگر زمانی در آثار مهرجویی(بانو و سارا) زن در پایان خانه را ترک میکرد اقلا شوهری بود که به او فرصت فکر کردن و تنها بودن و انتخاب را بدهد اما محسن به مراتب عقب تر از چنین مردانی حالا کاراکتری جدید است و حیف که نپرداختن به پیشینه اش مانع از شکل گیری شخصیتی جدید و کامل در سینمای ما شده است. محسن در صحنه ایی میخواهد سراغ ماشینش برود و چون  خیابان را آب فرا گرفته است او کفش و جورابش را درمی آورد تا کثیف نشوند  و پابرهنه پا در آب آلوده می نهد اما شیشه خورده ایی پایش را می شکافد .او قصد دارد از آسیبی جلوگیری کند ولی آسیبی دیگر بخود می زند چنانکه در طول فیلم هم  توهم خیانت همسرش و تقلای بیهوده او سبب از دست دادن او میشود.

فیلم روایت دیگری است از گذر سنت به تجدد، بدون فهم هردو آنها.متاسفانه این معضل بسیاری از شهروندان ماست که چونان محسن نقاب تمدن می زنند و در هر عرصه ایی صاحب نظرند و دیگران را محکوم به نادانی و بی فرهنگی می کنند چرا که حرف زدن راحت است اما وقتی فرصت عمل و موقعیتی خاص پیش می آید از انجام کوچکترین وظیفه ایی  در عرصه شهرنشینی و آداب آن و رعایت حقوق دیگران عاجز می مانند.نکته مبهم فیلم زمانی است که در اوائل داستان آوا با موبایلش با کسی صحبت می کند و درباره علاقه اش به حفظ خانواده اش می گوید که برای مخاطب تصور رابطه پنهانی او پیش می آید ؛این مسئله نوعی به غلط انداختن ذهن بیننده است و با لحن بقیه فیلم همخوانی ندارد. زندگی خصوصی آقا و خانم میم فیلم تاثیر گذاری است که قدرتش در فیلمنامه خوب و اجرای عالی آن است. فیلمبرداری و فلو فوکوسهای به موقع و نورپردازی شبانه در صحنه های داخلی و خارجی اش که فضای متفاوتی به فیلم بخشیده ؛ از نقاط قوت فیلم است.

هرحال بحثهای فراوان پیرامون این فیلم نشان دهنده اینست که حجازی و طالب آبادی بخوبی کارشان را انجام داده اند و میتوان با اشتیاق منتظر کار بعدی شان ماند.

 

از زبان محسن خطاب به آوا*

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 0:33  توسط مجتبی عبداللهی  | 

عبدالرضا کاهانی با بیخود و بیجهت به پختگی قابل ملاحظه ایی در روند کارش رسیده است چنانچه میتوان گفت این میزان تسلط به کار معمولا از اساتید برمی آید .کاهانی دارد زبان ویژه خود را  پیدا می کند و آن سینمایی است که شرایط جفنگ و ابسورد را نمایش می گذارد.او در اسب ... و هیچ و همین اثر بخوبی شرایطی را ترسیم می نماید که گودویی است یعنی درانتظار هیچ بودن و سرگردانی و بی هدفی و پوچی.شاید برخی فکر کنند پوچی چه حاصلی دارد چنانکه کسی یکبار از برگمان در زمینه  دلیل ملال در کارهایش پرسید و او در جواب از اهمیت نمایش ملال درسینما گفت.حال میتوان به استناد سخن برگمان از اهمیت نمایش پوچی گفت چرا که حس پوچی و بیهودگی گاه بسیار قوی در زندگی بشر سایه می افکند و بر او غلبه می کند بنابراین نشان دادن و پرداختن به آن و ترسیم شرایط جفنگ و سرگردانی از رسالتهای کار نمایشی است  که با مفهوم سروکار دارد.

فیلمهایی که بتوانند این مفهوم مهم را برپرده درست نمایش دهند کمتر ساخته میشوند و دلیل آن سخت بودن کار است چرا که گاهی با لودگی آمیخته میشود و دنیای مورد نظر نویسنده از بین می رود. شرایط جفنگ به طنز و تراژدی هردو نزدیک است ؛مثلا اجاره نشینهای مهرجویی جفنگ آمیخته با طنز است و هامون هم رگه های طنز  دارد اما به تراژدی نزدیکتر است و شرایط جفنگی که برای یک روشنفکر پیش آمده است .هفت پرده همچنین چند آدم سرگردان را در چنین موقعیت جفنگی بخوبی نمایش می دهد .کاملا مشخص است که در پس موقعیتهای بیخود و بیجهت تفکر وجود دارد و بتدریج هر چه با داستان پیش می رویم مفهوم کلی سرگردانی کاملتر میشود.آدمهای فیلم البته به شخصیت تبدیل نمیشوند اما  معلوم است که هدف کارگردان هم ترسیم فضا بوده  نه رفتن به درون شخصیتها.در سکانس افتتاحیه با ایده بسیار جالبی مواجه هستیم که هم از نظر تصویری و هم مفهومی ایده کاملی است ؛نمای نزدیکی از یک جسم برجسته گرد طبل مانند که دستی دائم برآن می کوبد و بعداز لحظاتی که دوربین عقب می آید متوجه میشویم چیزی نیست مگر شکم مبارک محسن(عطاران) که گویا داشته به این شیوه فکر می کرده و شلیک خنده تماشاگر و تاکید بر توخالی بودن و مفهوم پوچی.چنین ایده ایی برای شروع فوق العاده است .در ادامه با موقعیتهای دیگری مواجه میشویم که مانند جمله معروف باران کوثری در اسب ...-که  در جواب چاره اندیشی جمع سرگردان برای تهیه پول احمقانه سخن در داد که "بریم شمال..."- بلاهت فضا را بیشتر نشان می دهد ؛ مثلا آموزش دادن و تربیت یک بچه تخس دربرابر چشم همه  در آن شلوغی  دو اسباب کشی و اعصابهای خرد ؛ موقعیت مضحکی است یا دخالت راننده کامیون در زندگی اینها یا جرو بحث بر سر نصب و یا عدم نصب ماهواره در حالیکه اسبابها در کامیون است  و نظریه احمقانه نصب ماهواره و بستن کانالها  و در نهایت  دادن پول نصب و ایاب و ذهاب طرف بدون اینکه نصب صورت گیرد  و یا دادن ایده احمقانه بردن اثاثیه به ساوه و یا  شیشه شیر در دهان بچه شش ساله و اینکه همه بزرگترها را عملا دست انداخته و یا شغل فرهاد که او را فرهنگی میخوانند در حالیکه دلقک و مطرب برنامه کودکان است و یا  ابراز شرمندگی راننده از اینکه باعث بو دادن دستشویی شده و یا  چسبیدن آدامس به لباس عروسی که چند ساعت دیگر باید آنرا بپوشد و ... همه موقیتهای نمایشی جفنگ خوبی است.همینکه پول پیش خانه را محسن به فرهاد خل و چل داده تا پژو206 دنده اتومات برایش ثبت نام کند که هیچ ضرورتی هم نداشته نشان از همین ابسورد بودن و احمقانه بودن شرایط است.

اصلا نفس برگزاری عروسی در چنین آپارتمان کوچکی که سر مالکیتش هم دعوا وجود دارد و حتی جا ندارند اسبابها را خالی کنند و زمان عروسی که همان شب هم هست و مهمانان هم دعوت شده اند و هیچ مقدماتی هم  آماده نیست و جروبحثهای بی فایده هم حاصلی ندارد مضحک و جفنگ است.این دو زن و شوهر هم هیچکدام تعادلی در رفتار ندارند ؛همه بظاهر جدی اند اما  حرف و عملشان متضاد و ابلهانه است.اکثرا روی چیزهایی تاکید زیاد می کنند  که حاشیه است و ربطی به موضوع اصلی ندارد و کمکی به حل مشکل نمی کند.حتی الهه که قرار است آنشب عروس شود و زنی مذهبی است هم دچار تضاد است ؛او هنوز ازدواج نکرده حامله شده و دچاربلاتکلیفی است .وقتی مادرش می آید و به وضعیتی که این چهار نفر بوجود آورده اند خرده میگیرد ؛بشدت در برابرش می ایستد و اجازه اظهار نظر و حتی همفکری به او نمی دهد  درحالیکه مادر است و حق حرف زدن دارد اما وقتی او میرود همان شکایتها را از فرهاد و مژگان و محسن می کند.جالب اینکه درنهایت هم مشکل بدست همین پیرزن سنتی مذهبی که کسی نقشش را جدی نمیگیرد حل میشود و این چهار جوان خام را از این موقعیت بحرانی نجات می دهد و بیننده را هم از اضطراب می رهاند.

ویژگی های شخصیتها هم از نکات ریز فیلم است.عطاران بدون کوچکترین لبخندی بسیار جذاب و در عین حال گیج است و ایده های ابلهانه اش را در کمال خونسردی می دهد و به سخره گرفته میشود به او حاجی میگویند  در حالیکه مشخصات یک حاجی را اصلا ندارد.فرهاد(مهرانفر) آدمی رها و بشدت بی خیال و شوت است و هیچ نگرانی ندارد و گویی اصلا مشکلی احساس نمی کند و بفکر سیب گاززده و میکروبش است .لهجه اصفهانی مژگان تنوعی در فضای فیلم ایجاد میکند و ترفند رنگ مو گذاشتن هم  بهانه ایی میشود تا تغییری در ظاهر او بوجود آورده  آید و از کلیشه دور شود.

بهرحال این واقعیت جامعه کنونی ما هم هست که بیخود و بیجهت دائم مانند همین آدمها بهم می پریم و دائم درگیر این موقعیتها هستیم و اگر یکروز هم درگیر نباشیم انگار یک چیزی کم است و درگیری تازه ایی را شروع می کنیم.آستانه تحمل پایین جامعه کنونی ما یکی از دلائل اصلی این مسئله است که ریشه در بحرانهای دیگری دارد.درست است که سطح آگاهی جامعه  ما نسبت به گذشته بالاتر رفته اما بنظر میرسد سطح بلوغ ادراکی و پختگی در نسلهای جدید و زن و شوهرهای کنونی پایینتر امده و اینجاست که شاهد سطح وسیعی از خامی هستیم که در این فیلم هم دیده میشود ؛نظیر عروس و دامادی که  وسائلشان معلق است اما مهمان دعوت کرده اند تا جشن عروسی بگیرند.

 این شرایط همین جامعه ایست که زنان از دست مردان حرص میخورند و مردها هم معتقدند اگر زنها نبودند همه چیز حل میشد درحالیکه در فقدان هریک از آنان اصلا جامعه ایی تشکیل نمیشود.این آدمها در واقع فرافکنی می کنند و شاید چاره ایی هم ندارند زیرا مشکلات متعدد اقتصادی و اجتماعی آنقدر روانشان را پریشان نموده که ناچار به چنین ورطه هایی می افتند و غیرمنطقیترین تصمیمات به ذهنشان میرسد چرا که اصلا ذهن و فکر آزادی ندارند که از آن فکر صحیحی بیرون آید و نتیجه آن میشود که خود را گرفتار مشکلاتی می کنند که خود در مواقع بحرانی ساخته اند و این شرایط بحرانی مانع انسجام فکری آنها میشود. اشاره های گذرای کاهانی به مسائل سیاسی روز نظیر اختلاس ,آقای خاور؛"یه سمتی بهش میدن" تاحدی زمانه ساخت فیلم و تضاد موجود در جامعه را برای کسانیکه سالها بعد آنرا می بینند میتواند روشن  کند. اشاره هایی به خشتک پاره شده محسن و "آقایی که پاره اس" پتانسیل طنز خوبی دارد و رد شدن از آن و تاکید بیش از حد نکردن از مزایای فیلم است.و بازهم این مادر الهه است که  با گفتن "تا شب همه چی درست میشه "سعی در آرام کردن دخترش-عروس- دارد و در میان این ناامیدی بزرگ و شرایط مسخره ؛ نور امیدی هر چند ضعیف  می پراکند  . الهه خطاب به مادرش می گوید "وضعیتی است که پیش اومده" و وانمودمی کند به اوضاع مسلط است  اما همه می دانند او بیشترین استرس را دارد  و در نهایت این معمای سخت و شرایط بغرنج  بدست مادر حل میشود تا همه  نفس راحتی بکشند و نشانگر اینکه هنوز سنت کارایی دارد و دود از کنده بلند میشود و مدرنیزم جوابگوی همه مسائل نیست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 0:29  توسط مجتبی عبداللهی  | 

پذیرایی ساده بر مبنای ایده ایی عجیب و جالب شکل گرفته است که ظاهرا بازماندگان فردی طبق وصیت نامه اش                             مقداری از ثروتش را قرار است بین مردم منطقه ایی کوهستانی توزیع نمایند و شرطشان اینست که فرد بیکار باشد.                            فیلم شروع خوبی دارد ؛ هنوز بیننده با فضای فیلم آشنا نشده قضیه بسته های پول مطرح میشود که ذهن بیننده بسوی                           سارق بودن آنها میرود و بلافاصله برخورد با مانع اول که مامور ایستاده در جاده است  که تعلیق ایجاد می نماید و دعوای کاوه و لیلا ترفند خوبی است  برای گره گشایی اولیه .بیننده هنوز قضیه دعوا را هضم نکرده با پخش پولها در جاده مواجه میشود که تعلیق را افزایش می دهد و پرت کردت حواس سرباز و فریب او برای گذر از مانع و نهایتا شوخی و خنده  که خیال بیننده را از نجات موقت قهرمانان راحت می کند. ترسیم این موقعیت برای کار نمایشی  چالش خوبی است که کشمکشها و درگیریها و درام مناسبی ایجاد می کند . فیلم را به نوعی جاده ایی می شود نامید ,چراکه مسیری طی میشود برای توزیع پول و حوادث مختلفی در مسیر رخ می دهد..در ابتدای راه عارفی تذکره الاولیایی در مسیرشان قرار میگیرد که پول آنها را رد می کند و این خود کنایه ایست که دوران این جور آدمها وعرفانها بسر آمده و فقط در کتابهای باستانی میتواند از آن سراغ گرفت .زندگی شهرنشینی و حتی روستایی امروز مناسبات دیگری دارد و پول همه هویت و هستی و جوهره آدمها را دربرگرفته است  در حالیکه بود و نبودش به آدمها هویتی نمی دهد .اما در ادامه شاهدیم که وقتی بوی پول در روستا می پیچد کم کم آن عدم نیاز اولیه رنگ می بازد تا جاییکه رحم و مروت دیگر معنا ندارد. ؛آنجا که دو مرد کامیوندار در آزمون برادری بالاخره مغلوب عنصر طمع میشوند وعلی رغم ادعای پیشین در حفظ برادری مردود میشوند و برادری را به پول می فروشند ؛یا آنجا که پدری در گورستان جنازه کودکش را بازهم علیرغم میلش در اثر فقرمی فروشد ,میتوان جمله معروف"شکم گرسنه ایمان ندارد"را بهتردرک نمود.نویسندگان فیلمنامه ؛حقیقی و کوهستانی با هوشمندی طوری آنرا نگاشته اند که در پس هر سکانس فرد آزمایش دهنده در موقعیتی قرار میگیرد که مجبور به انتخاب است و اینجاست که وسوسه پول آدمها را وا می دارد تا از دروغ تا تهدید را بکار بندند برای دست یافتن به اسکناس رایج که  ظاهرا حلال همه مشکلات است و اگر باشد نیازی به کارکردن نیست و این مسئله را دیگر همگان حتی روستایی ها هم می دانند.در ادامه شاهدیم که پول اخلاق آدمها را عوض میکند و آنها را از ساده دلی به گرگ صفتی سوق می دهد چنانکه پسرک روستایی اول فیلم با بازی صابر ابر با تهدید بعد از گرفتن همه پولها به آن قناعت نمی کند و اتومبیل گرانقیمت را هم جلوی چشم صاحبش با تهدید از او میگیرد. سکانس زیبای موتورسواران درشب دیدنی از کار درآمده که همانند کرکسها  اتومبیل حاوی پولها را محاصره می کنند. طمع و دنیا دوستی و شکم گرسنه و بیکار پروری مفاهیمی است که بتدریج در لابلای حوادث و روند داستان فیلم نمود می یابد .فیلم دنیای عجیبی دارد و به خواب می ماند ؛با وجودیکه بعید نیست اما هیچگاه در عمل چنین مسئله ایی رخ نمی دهد که دو نفر بسته بسته پول بین مردم توزیع نمایند,این موقعیت غیرعادی و ابسورد است .در ظاهر تماشاگر سرکار است اما کار نمایش همین است که اموری که در حالت عادی وعالم واقع امکان وقوع ندارند را به تصویر می کشد برای رسیدن به مفاهیم مورد نظر نویسنده.کارگردان بخوبی حواس بیننده را پرت می کند و او را سرگرم قصه می کند تا مضامین مورد نظر را استخراج کند و بیننده را به پرسش وادارد که اگر جای کاراکترها بود چه میکرد؟ پذیرایی ساده فیلم فضاست ؛حقیقی فضا و شرایطی را بوجود آورده که غریب است و طوری بیننده محاصره شده که فرصت  نمیکند جفنگ بودن اوضاع را زیر سوال ببرد و دائم با حوادث مختلف مواجه میشود و ذهنش درگیر میشود و این درگیری بعد از اتمام فیلم نیز ادامه می یابد. جر و بحثهای دو نفره کاوه و لیلا از نقاط عطف فیلم است که بسیار باور پذیر شده است اما کاراکتر صابر ابر زیادی تهرانی است و غیرقابل باور. پذیرایی ساده فیلمی غیر کلیشه ایی است در سینمای کلیشه ایی ما. وقتی در پایان مسئول پاسگاه خبر از پیدا شدن ماشین و مرگ سارق می دهد (سارق که همچو گرگی گرسنه آنها را دریده خود در قانون جنگل توسط عامل دیگری نابود میشود اشاره به گرگهای گرسنه سکانس قبرستان و جنازه کودکی که بلاتکلیف مانده است تا خوراک کرمها شود یا بچه گرگها)؛بیش از پیش بحث بازی سرنوشت مطرح میشود.انگار هر کس نقش کوتاهی ,چه مثبت و چه منفی در این جهان دارد که بایستی سریعتر بازی کند و بلافاصله به آغوش خاک رود و پرسشهای ابدی ازلی خیامی که :"از آمدنم نبود گردون را سود...کاین آمدن و رفتنم از بهرچه بود؟"

پرسش فیلم هستی شناسانه است و قصد دارد بدون شعار در حالتی تمثیلی به مسئه فقرا بپردازد. گرسنگان در پایان خود به گرگهایی گرسنه بدل میشوند که شامه شان فقط بوی پول را درک می کند. شعارهای اخلاقی و اعمال غیر اخلاقی درفیلم حکایت از وضعیت امروز جامعه ماست که عنصر پول مرز بین شعار و عمل شده است.توزیع پولهای بی ارزش و تشویش بیکاری از نکات دیگر فیلم است.از زاویه ایی دیگر فیلم اشاره به بره هایی گرگ صفت می کند؛فقرایی که وقتی پول و قدرت ندارند خیلی مظلومند و در ظاهر قابل ترحم اما وقتی بهر شکل به پول و در نتیجه به قدرت میرسند ؛دیگر آن آدم گذشته نیستند و حالا خود مشکلی بزرگند که اول باید تکلیف آنها روشن شود.پس مسئله "فقیر و پولدار" و مشکل بی پولی نیست بلکه پول مفت و قدرت بدون نظارت و پاسخگویی مشکل اصلی است.خود کاوه و لیلا که ابتدا آرام بودند و در حال انجام ماموریت ,در پایان آنقدر تضاد و سوءاستفاده  و قدرناشناسی و ناجوانمردی دیده اند و بلاهایی سرشان آمده که دیگر آن لیلا و کاوه اول فیلم نیستند و بکلی عوض شده اند.آنها دریافته اند که دلسوزی بی مورد چه عواقبی دارد و اگر در حالتی فرضی بین همه مردم که معتقدند "پول مشکل گشاست" بتوان پول توزیع کرد نه تنها مشکلات حل نمیشود بلکه فاجعه ایی بزرگتر در پیش است.این حرص پول است که در پایان روابط انسانی را بهم میریزد. فیلم طعنه به روزگار است. 

ابهام لیلا درباره کشتن قاطر دست شکسته و اشاره اش به دست شکسته کاوه در ظاهر شوخی جالبی است اما برای لیلا سوالی جدی است ولی در پایان او درمی یابد قانون روزگار را که گاهی کشتن تنها راه نجات از رنج است و در پایان بدست خود او را می کشد تا اقلا حیوان رنج کمتری بکشد؛ در دنیایی که کشتن در آن به امری عادی بدل شده است.این رنج البته کنایه ایی به رنج بشری هم هست چراکه برخی سرتاسر عمرشان رنج می کشند و تنها مرگ است که به رنجشان پایان می دهد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 0:28  توسط مجتبی عبداللهی  | 

 

پیمان معادی در مقام کارگردان نخستین فیلمش را با وسواس و دقت نظر کافی ساخته است.او که پیش ازین فیلمنامه نویس بوده و اقلا کافه ستاره را میتوان از کارهای خوب او نام برد حالا فیلمنامه خودش را با جزئیات و تنشها و شخصیت پردازی قابل قبولی به مرحله اجرا درآورده و نتیجه کارش فیلمی آبرومند شده است, آبرومند ازین جهت که هم فیلمنامه خوبی دارد و هم اجرای درست و تاثیر گذاری و نهایتا برف روی کاجها جزء معدود فیلمهای خوب امسال قرار میگیرد. در سینمایی که سالانه حدود 90-80فیلم دولتی ساخته میشود تا کارنامه ظاهرا پری برای مسئولان درست کند و متاسفانه اکثرا آثار متوسط و ضعیف از کار در می آیند  ؛  حضور یک جوان تازه کار فیلم اولی را باید غنیمت شمرد که به اندازه خود سعی در ارتقاء سطح سینمای ایران می کند.

برف .. سیاه و سفید فیلمبرداری شده است چرا که کارگردان آنرا چنین دیده است و آنقدر جسارت داشته که دنیای ذهنی قهرمانش-رویا - را چنین تصور نماید و رنگ را از آن حذف کند و دراین وضعیت کمبود سالن که به فیلمهای رنگی هم سالن نمیرسد چنین ریسکی تنها زمانی منطقی است که ساختار قصه و نحوه روایت فیلم آنقدر قوی باشد که فقدان رنگ اصلا فراموش شود و معادی خوشبختانه این هنر را داشته است.تنهایی تم اصلی فیلم است و خیانت وسیله ایست که این مفهوم را برجسته نماید.رویا درست در وسط شرایطی که فکر می کند همه چیز مرتب است خود را غرق تنهایی می یابد.او معلم پیانوست و خیلی خونسرد وبا اطمینان در حال آموزش که ناگهان خبر رابطه علی-شوهرش-را  با نسیم شاگردش میشنود و گنگ و گیج ناباورانه با آن رودررو میشود.ابتدا سعی دارد باور نکند تا اینکه علی آن پیغام تلفنی و اعتراف به خیانت را می گذارد.حالا این رویاست که همانند مریم بانو در بانوی مهرجویی باید تنهایی را مزمزه کند و با تلخی آن خو کند تا تکلیف خودش را با خودش اقلا روشن نماید و به فردیت برسد.این وسط از مریم –ویشکا آسایش-و شوهرش-بهروز- شاکی است که این موضوع را علی رغم نسبت دوستی و فامیلی ؛ مخفی کرده اند .اینجا دو گمان وجود دارد :یکی اینکه این زوج از روی پنهان کاری و ریاکاری قضیه را مخفی کرده اند  و یا اینکه بخاطر برپا نشدن جنجال و جلوگیری از نابودی زندگی آنها مسئله را بازگو نکرده اند ,از طرفی مریم دائما با رویاست و قضیه شوهر او را میداند اما پنهان می کند و اگر آدمی به نزدیکترین دوست خود نتواند اطمینان کند پس دیگر اعتمادی نمی ماند و در نبود اعتماد به دوستان است که گاهی اعتماد به غریبه ها –نریمان برادر همسایه روبرویی-اثر بخش تر است.درست در لحظاتی که اوج تنهایی و فرسایش رویاست ؛سروکله نریمان-با بازی همیشه جذاب صابر ابر-پیدا میشود و با آن دیالوگهای خاص-شما همیشه در خونتون بازه ؟ و آن شیطنتها و شوخی ها یش روحیه تازه ایی به رویا می دهد.نریمان کار خاصی نمی کند فقط خل بازیها و صداقتش بشدت رویا را تحت تاثیر قرار می دهد و اینجاست که رویا اعتراف می کند قلبش بعد از سالها برای اولین بار تپیدن گرفته است.

در مورد شخصیت علی اطلاعات چندانی نداریم چون اکثر زمان فیلم حضور ندارد اما میتوان گفت او هم خیلی ازین وضع خشنود نیست و وجدان درد دارد و معتقد است که ناگهان همانند معتادان در این وضع افتاده است.نه میتوان او را تبرئه نمود و نه صرفا محکوم.هرکس باید مسئولیت عمل خود را بپذیرد و تاوانش را بدهد اما او آدم پررو و هوس بازی نیست و در انتهای فیلم می آید تا تاوان خطایش را هرچه باشد بدهد و انتخاب نهایی را بر عهده رویا می گذارد.او به رویا حق میدهد که هر تصمیمی درباره خطای او بگیرد و در واقع فردیت و شخصیت رویا را به رسمیت می شناسد.با توجه به اینکه اعتراف علی بعد از لو رفتن قضیه رخ می دهد نمیتوان بدرستی فهمید که اگر جریان لو نمی رفت آیا او ادامه می داد یا نه؟ در پیام تلفنی به رویا هم میگوید:"بیشتر ازین نمی خواهد دروغ بگوید" همین گفته اش تناقض دارد زیرا جریان قبلا لو رفته است ؛و این نکته موجب میشود بیننده برای رویا این حق را قائل شود که او برای آینده خود تصمیم بگیرد واو را محق بداند در انتخاب آینده خود ولو اینکه علی در آن جایی نداشته باشد.

سالها زندگی رویا با علی و اعتمادش به او به همین راحتی برباد میرود و رویا در مواجهه با نریمان است که تازه متوجه میشود سالهای طولانی است که او و شوهرش هیچ حسی بهم ندارند ؛این فقدان عشقی با فقدان رنگ در فیلم بخوبی تبلور می یابد و در صحنه ایی هم که عکس رویا و علی را در قاب بصورت فلو می بینیم؛جلوه گر میشود. از بعد شخصیت پردازی رویا  این نکته مهم است که او هنگامی که  جریان را می فهمد جنجال راه نمی اندازد و ترجیح می دهد ماجرا را از زبان خود علی بشنود و بعد تصمیم بگیرد . رویا دست به انتقام گرفتن هم نمی زند و رابطه او با نریمان بطور تصادفی شکل گرفته است.این ویژگی ها او را تا حد زیادی به شخصیت نزدیک می کند چرا که اغلب زنان که تیپ هستند بلافاصله  با داد و فریاد و ناله فغان برخورد می کنند و اغلب  حتی حاضر به جدایی هم نمیشوند و کماکان  به زندگی از روی ناچاری ادامه می دهند.مسئله تنهایی از معضلات بزرگ بشر امروز است و علی و رویا هم با وجودیکه به طبقات نسبتا مرفه تعلق دارند این مشکل را دارند کمااینکه علی که پزشک است باآن سن و سال به عشق خام دختر نوجوانی که شاگرد همسرش است  و نامزد هم دارد جواب مثبت می دهد ,این نیاز و عدم درک و روزمرگی و فقدان عشق و روی آوردن پنهانی به دیگری در هر شرایط و سن و سالی از بحرانهای عمیق جامعه ما حکایت دارد ؛آنجا که حتی پزشکی به دخترکی که جای دخترش است هم رحم نمی کند و انگار مسابقه ایی هست که هر که بیشتر با زنان  متعدد در سنین مختلف و چهره ها و سایزهای گوناگون ارتباط داشته باشد موفق تر و برنده تر است!این مسئله به شکل ارزشی کاذب در زیر پوست جامعه درآمده و خانواده ها را براحتی تهدید می کند و چه بسا براحتی از هم می پاشاند. این معضل درمانی ندارد مگر با تغییر نگرشها و ارزشهای کاذب و البته یافتن راهی برای حل مسئله تنهایی و از بین بردن روزمرگی  و کاهش بحرانهای اجتماعی.

اهمیت برف روی کاجها در شیوه روایت آنست .کارگردان اصلا سعی نکرده سطحی از مسائل بگذرد بلکه با تامل و درنگ در مشکل بزرگ و درد و تنهایی یک انسان-رویا-با او همراه شده و اجازه ورود بیننده به دنیای تلخ روحی او را می دهد و تماشاگر همانند رویا این تلخی را حس می کند و می چشد و بدین صورت به شخصیت نزدیک میشود و با او همذات پنداری می کند.فیلم وارد اشک و آه نمی شود بلکه با مکث ها و نوع نگاه افشار و آرام حرف زدن و حرکات آرام بدن که شادابی و نشاطی در آن نیست ؛ سردی و افسردگی شخصیت رویا را بخوبی نمایش می دهد.

اذعان رویا به چشیدن طعم عشق نسبت به مردی دیگر در نزد علی خود تاوان کاری است که علی کرده هرچند ایندو قابل مقایسه نیست ؛یکی در خفا و دیگری آشکار بوده ؛یکی آگاهانه و دیگری ناخودآگاه بوده  و در نهایت اولی غیر اخلاقی و دومی پا را از اخلاق فراتر نگذاشته است.

رویا تابحال در زندگیش منفعل بوده و همچنانکه برای اولین بار پشت فرمان اتومبیل نریمان هول میشود ؛در زندگی نیز فرمان در دستش نبوده اما در پایان حتی اگر بخواهد با علی زندگی کند اینبار با حواس جمع و آگاهانه فرمان زندگی را در دست خواهد گرفت.نریمان بامزه است و دوست داشتنی اما  زیادی خودمانی شده ؛قاعدتا او باید نیمچه تحقیقی کند و درآنصورت متوجه میشود که رویا متاهل است و دلیلی ندارد که  آنقدر با او صمیمی شود که او را به کنسرت دعوت کند و حتی  نوع لباسش را از رویا بپرسد ,این شاید ضعف فیلمنامه است و بیشتر برای جذاب شدن رابطه ایندو در فیلم آمده تا منطبق بودن با واقعیت.معادی مفهوم حریم را بخوبی مطرح می کند ؛از همان ابتدا که نوع معماری خانه از شیشه تشکیل شده و  بقول نریمان همه چیز تا آخر معلوم است تا در دائما باز خانه و ورود آدمهای مختلف به خانه مسلما آنچنان حریمی باقی نمی گذارد و در نبود حریم این مشکلات هم پیش می آید.این از نکاتی است که رویا در تصمیم جدیدش بایستی لحاظ نماید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 0:26  توسط مجتبی عبداللهی  | 

 

"یکی میخواد باهات حرف بزنه"برخلاف عنوان عامیانه اش فیلمی منسجم و خوش ساخت است و فیلمنامه نسبتا قرص و محکمی دارد.شخصیت هایش بدرستی پرداخت شده و ملموسند و باوجودیکه تعداد آنها زیاد است ؛اقلا کاراکترهای اصلی را میتوان شناخت و باورپذیرند و گره افکنیها و گره گشایی های فیلم هم به موقع و حرفه ایست.آناهیتا نعمتی مانند گلزار در بوتیک اولین کار جدی اش را در این فیلم خیلی خوب بازی کرده و نقش لیلا را درآورده است ؛شهاب حسینی بار دیگر هنرنمایی خوبی داشته و کاراکتر مصطفی را توانسته در نیمه دوم فیلم بخوبی معرفی نماید و گل سرسبد بازیها خانم یکتا ناصر در نقش هنگامه زنی عامی و شهرستانی با لهجه عالی کرمانی که بهترین کاراکتر دوران بازیگری اش را بخوبی در این فیلم  بازی کرده است.

فیلم در کمتر از پنج دقیقه اولین شوک(ظن رابطه دختر با خواستگار مادر) و در کمتراز بیست دقیقه دومین شوک(مرگ دختر)  را بر بیننده وارد می کند و مستقیم او را وسط ماجرا پرتاب می کند و همانند فیلمهای فرهادی بشدت بیننده را درگیر می نماید(منوچهر هادی قبلا دستیار اصغر فرهادی در چهارشنبه سوری بوده است).هادی با مهارت ویژه داستانی بقول فردوسی پرآب چشم را کنترل کرده و هرجا که فیلم بسمت احساسی شدن و اشک رفته بلافاصله کات زده تا هندی نشود و این از ویژگیهای فیلم است و بدرستی بسوی درام و گره زنی و گشایش رفته و ازین راه تعلیق لازم را به فیلمش داده است.فیلم باوجودیکه در نهایت کلیشه ایی و حاوی پیام اخلاقی درباره اهمیت پیوند اعضاء تمام میشود اما آنقدر کارگردان هوشمند عمل کرده و قصه را خوب تعریف کرده که پیامش بیننده را نمی آزارد (همانند بوسیدن روی ماه که درمورد خانواده شهداست اما بقدری اسعدیان غیرکلیشه ایی فیلمش را روایت می کند که بسیار هم جذاب شده است). برخلاف فیلمهای دیگری که به زحمت میتوان یکی دونکته قابل بحث در آنها یافت ؛ یکی میخواد..آنقدر پرملاط است و فراز و فرود دارد که  اشتیاق آدم را برای تحلیل برمی انگیزاند ؛دو شوک ابتدایی فیلم غافلگیر کننده است و تا بیننده می آید آنها را هضم کند ماجرای ورود لیلا به منزل مادرشوهر سابق مطرح میشود و برخورد بشدت اخم آلود و عصبی آنها و اینکه تماشاگر درمی ماند که قضیه چیست که چنین برخوردی با زنی داغدار صورت میگیرد و این یعنی سینما و درام و تعلیق و معما!بازهم بیننده بیشتر از قبل جذب  قصه میشود تا راز ماجرا را دریابد و اینجاست که تازه از رویدادهای بیست سال گذشته آنهم  بدون احتیاج به فلاش بک و تنها از لابلای دیالوگها متوجه جریان میشود.لیلا که بخاطر ممانعت از دیدار دخترش با شوهر سابقش عذاب وجدان دارد ؛حالا پس از مرگ دختر به نوعی شاید برای جبران(جبران چه؟) تصمیم به یافتن مصطفی میگیرد ؛اما از  معدود نقاط ضعف فیلمنامه  اینست که در این وانفسای مرگ دختر و شوک و عزاداری مادر ؛او چه انگیزه ایی دارد که به فکر اهداء عضو بیفتد و بخاطر آن به خانواده شوهر سابق رو بزند که می داند برخورد خوبی با او نخواهند داشت؟این در حالیست که او نمی داند مصطفی در زندان است .بجز این قسمت فیلم  در سایر موارد کمتر اشکالی میتوان از ساختار فیلم گرفت.بهرحال صحنه برخورد مادرشوهر سابق و انگیزه های آنها بسیار خوب و باور پذیر درآمده است چرا که بیست سال پیش آنها با دشمنی از هم جدا شده اند و انتظار رفتار معقولانه هم از آنها نمیرود.لیلا شاید با آگاهی ازین امر به سرزنش آنها نمی پردازد و درپی یافتن مصطفی است تا از او رضایت برای پیوند اعضاء بگیرد(بازهم تاکید دارم که انگیزه انسان دوستی در شرایط داغدار بودن او کافی نیست و احتیاج به عنصر پیش برنده دیگری در این مرحله بشدت احساس میشود ؛مثلا اطلاع از زندان بودن مصطفی و جبران عدم اجازه دیدار پدر و فرزند با آزاد کردن مصطفی که البته صورت میگیرد منتها در فیلمنامه لیلا دیر از مشکلات مصطفی خبردار میشود).

شاید بهتر بود خانواده ایی که خواهان قلب برای دخترشان هستند و انگیزه دارند در ابتدا  مانند "بودن و نبودن"کیانوش عیاری بدنبال مصطفی و خانواده اش می رفتند و سپس خبر زندان بودن او را به لیلا می دادند و آنگاه لیلا وارد عمل میشد تا جبران گذشته کند ,اینگونه  فیلمنامه دارای منطق  بیشتری بود.صحنه اولین دیدار لیلا و هنگامه در کرمان و سادگی محض هنگامه که  بطور طبیعی تصور میکند لیلا از  طلبکاران مصطفی است ؛خیلی واقعی و خوب درآمده است و در ادامه سکانس دیدار لیلا و مصطفی در زندان که فوق العاده است.در این سکانس بخصوص با بازی عالی شهاب حسینی شاهدیم که زن و شوهر سابق بعد از بیست سال روبروی هم نشسته اند و گفتگو می کنند و چقدر این سکانس به  صحنه ملاقات زن و شوهر در فیلم پاریس تکزاس ویم وندرس شباهت دارد,آنجا هم  یکسری مشکلات سبب شده بود زن و شوهر سالهای زیادی از هم دور باشند بدون اینکه فرصت کنند چند کلام حرف بزنند و این زمان طولانی همه چیز را متلاشی کرده بود, حالا در زندان کرمان و اتاق ملاقات در حالیکه دخترشان مرده است و لیلا هرگز اجازه دیدار پدر و فرزند را نداده بود و برای خودش هم دلائلی داشته اما وقتی بیننده حرفهای مصطفی را میشنود و اینکه خطای خود را قبول دارد اما قبل از لیلا قرار بوده با زن دیگری ازدواج کند و انتظار ذره ایی درک از سوی لیلا را داشته ؛ حالا با فیلمی مواجهیم که همه به نوعی حق دارند ؛از دختر جوانمرگشان که بارها از مادرش اجازه دیدار پدر را می خواسته تا لیلا که همه چیز را بهم زده و مادرشوهر و برخورد بسیار بدش و  همچنین مصطفی . اینجا میتوان از داستان فیل در تاریکی مولوی یاد نمود که هر کس از ظن خود حقیقت را بیان می کرد ؛حالا با آدمهایی و موقعیتهایی مواجهیم که میتوان به هر کدام جداگانه حق داد و از زاویه دانای کل آنها را درک نمود؛ هیچکس محکوم مطلق نیست و این از خصوصیات ادبیات و سینمای مدرن است.هر رسیدن داستان به این وضعیت تراژیک همه به نوعی مقصرند و شاید قاصر.بهرحال اتفاقاتی است که پشت سر هم رخ داده و دیگر لیلا و مصطفی دخترشان را از دست داده اند و وصال پدر و فرزند هیچگاه رخ نخواهد داد . موقعیت ترسیم شده در فیلمنامه آنقدر حرفه ایی و نزدیک به واقعیت است که بیننده در آن غرق میشود و تنها در لحظاتی که خود را کنترل می کند متوجه میشود در سالن سینما نشسته است.

لیلا برای رفع عذاب وجدان  بدهی های مصطفی را با فروش خانه اش می دهد و او را نجات می دهد تا به ادامه زندگی اش با هنگامه ایی بپردازد که شخصیت رنج کشیده اش بقدری باورپذیر درآمده که در معدود سکانسهایی که حضور دارد بسیار می درخشد و این نیست مگر هنر کارگردان که توانسته چنین شخصیتی بیافریند . سکانس حضور بر مزار دخترشان و حداقل سهم مصطفی از دخترش که شنیدن صدای قلب او در بدن دختر کوچوی گیرنده قلب است در حالیکه کارگردان بسیار مواظب است تا سکانس بدین سوزناکی کنترل شود ؛بسیار قابل قبول از کار درآمده است.فیلم هشداری است درباره قضاوت کردن , درباره موقعیتهای زندگی؛درباره مشکلاتی که پیش می آید و ظاهرا حکمش معلوم است اما وقتی بدرون مشکلات میرویم به آن آسانی دیگر نمیتوان قضاوت نمود و عکس العمل نشان داد.لیلا با وجود محق بودن اگر عجول نبود و راه دیگری را برمی گزید و لجبازی نمیکرد و اقلا مانع دیدار پدر و فرزند نمی شد شاید تراژدی اینقدر عمیق نمیشد و چنین عذاب وجدان شدیدی گریبانش را نمیگرفت.

فیلم بیانگر زندگی های امروزی است که قدر فرصتها دانسته نمیشود و سالها همینجور می گذرد و تنها زمانی قدر دانسته میشود که دیگر حسرت فایده ایی ندارد.حالا دختری که زیر خاک است موجب جمع شدن پدر و مادرش نزد هم میشود و افسوس زمان از دست رفته...فیلم یک وجهی نیست ؛درست است که بخاطر برخورد تند لیلا زندگی او و سرنوشت دختر و شوهرش معلق میشود  وهمه از او انتظار بخشش داشتنداما آیا اگر او با مردی رابطه داشت اینقدر همگان سهل و ساده از کنار قضیه عبور میکردند؟بازی آرام و چهره سنگی آناهیتا نعمتی شخصیت لیلا را در این فیلم از سایر بازیهایش بشدت متمایز می سازد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 0:23  توسط مجتبی عبداللهی  | 

تابحال قاعده تصادف-دربند-خسته نیاشید-دهلیز فیلمهای  خیلی خوبی بودند و کلاس هنرپیشگی-حوض نقاشی-من عاشق سپیده صبحم-روز روشن-گناهکاران-آسمان زرد کم عمق-برلین منفی هفت آثار متوسط مایل به خوبی بودند.

نظم جدول خوب بود اما شلوغی سالن مطبوعات افتضاح بود و از ضعفهای عمده معاونت سینمایی و دبیر جشنواره که نتوانسته بودند به فک و فامیلها و اهالی محل و قصاب و بقال و چغال و نانوا و لبو فروش محلشان که درخواست کارت کرده بودند نه بگویند و تاوانش را اهالی مطبوعات دادند که سالهاست زحمت می کشند که به این جایگاه رسیده اند و اکثرا تحصیل کرده اند و بیشتر فیلمها را روی زمین نشستند و تماشا کردند تا فک و فامیل و اهالی محل مسئولین سینمایی به همراه کودکانشان صندلی برای نشستن داشته باشند-سلیقه بد هیات انتخاب در کنار گذاشتن آثار روح الله حجازی و امیر ثقفی و مجید برزگز و محمد شیروانی اصلا قابل بخشش نیست و حتما این بد سلیقگی و انتخاب بعضی آثار بشدت ضعبف در تاریخ سینما ثبت خواهد شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 18:44  توسط مجتبی عبداللهی  | 

خصوصی فیلمی متوسط از سینمای بدنه است که همانند کارگردانش خیلی سعی دارد توی چشم باشد و خود را متفاوت نشان دهد.اگر صرف ساخت یک یا چند فیلم و هدایت گروهی عوامل سینمایی و بر زبان آوردن جمله معروف " دوربین صدا حرکت" کسی را فیلمساز کند ,بسیاری از سرمایه داران و متنفذین نادیده و نابرده رنج از هم اکنون کارگردانان قدری هستند !اینگونه فیلمسازی بیشتر به طنز شبیه است تا هنر.

بهر حال خصوصی از هر چیزی کمی دارد تا خود را جمع و جور کند و سرو صدا راه بیندازد.از سیاست نیش و کنایه ها و کد هایی می دهد تا حتی بیننده کمی روزنامه خوان هم مابه ازای افراد فیلم را در جامعه بیابد و از این یافتن احساس سرخوشی کند و احتمالا  به ذهن و هوش خود ببالد.

تصاویری آرشیوی از اوائل انقلاب و پایین کشیدن فیلمها (نمونه معروف برزخی ها و انتسابش به مخملباف)را دارد تا احتمالا فیلمش را تاریخی و مستند هم بنماید که البته صرفا با این چسباندن آرشیوها فیلم تاریخی نمیشود و هزار و یک نکته نیاز است تا اثری ارزش تاریخی داشته باشد.

افراد و آدمها به هیچوجه شخصیت نیستند و در حد تیپ باقی می مانند ,گذاشتن نشانه هایی برای مشابهت با افراد حقیقی و حقوقی نمی تواند تیپ را شخصیت کند.

کپی برداری جز به جزء از جذابیت مرگبار آدریان لین و ایرانیزه کردن آن فیلم هم لطف خاصی ندارد چون بدور از هرگونه ظرافت و خلاقیت صورت گرفته است.به رخ کشیدن کارگردان تا بدانجا پیش رفته که برای اولین بار کارگردان عکسهای شخصی ود را در تیتراژ ابتدایی آورده است.فیلم پر از شعار است ,اینکه تندروهای اوائل انقلاب حالا فاسد شده اند و با وجود ادعای دموکرات بودن و راه اناختن روزنامه و لبخند گوشه لب داشتن و تساهل و تسامح , اگر خطری منافع شان را  تهدید کند از همه بدتر میشوند و براحتی دست به قتل می زنند ,اینگونه شعار ها خود ادعاست , هم عوض شدن آدمها را انکار می کند و هم ظاهرالصلاح بودن خود را برخ میکشد.

خیلیها بوده اند که حرکات تندی داشته اند در آن اوائل اما بعدا واقعا عوض شده اند و حتی تاوان اشتباهاتشان را هم پرداخته اند.

فیلم زندگی خصوصی فرد خاصی نیست برخلاف اینکه می خواهد در تبلیغات اینگونه بنظر برسد و فروش خود را بالا ببرد.حداکثر کیانی(با بازی فرهاد اصلانی) آدمیست که استعداد وسوسه شدن را دارد و براحتی در مقابل جلوه گری زن جوان زیبایی تسلیم میشود و خیانتی که در همه فیلمهایی ازین دست شاهدیم و سرانجامی که اینبار تلخ است نه برای کیانی بلکه برای زن و اینکه زنها مراقب باشند و اگر در جذابیت مرگبار کار به دوئل می انجامد و در شوکران به تصادفی مرگبار ,اینجا اما گلوله ایی کار را تمام می کند و بغیر از اینها فیلم نکته ایی ندارد.

نه ایده جذاب و خاصی در فیلم هست که آنرا متفاوت کند ,نه از شخصیت پردازی در آن خبری هست و نه دیالوگهای منحصربفردی در فیلم شنیده میشود.صرفا با دعوت از بازیگران خوشرویی و کپی کاری و اشارات ناقص سیاسی و متلکهای سیاسی داستان را پیش میبرد.

فیلم بعد از اشارات سیاسی اولیه اش که بسیار سطحی است وارد قصه روابط نامشروع میشود و سعی می کند آنرا جذاب نشان دهد که شاید اعتراضات پیرامون فیلم بهمین خاطر بوده اما هیچگونه جذابیت فیلمنامه ایی و هنری ندارد.فیلم البته برای سرگرمی خوبست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:14  توسط مجتبی عبداللهی  | 

گشت ارشاد  در میان دیگر آثار سهیلی معقولترین اثر است .او تابحال بیشتر پراکنده گویی میکرد و چاشنی اکشن را هم برای جذب تماشاگر بکار می بست اما در گشت ارشاد به سینما نزدیکتر شده است چرا که اگر حرفی دارد با مولفه های سینمایی و سرراست تر بیان کرده است.البته فیلم ضعفهای زیادی دارد بخصوص سکانس نهایی که در آن بنگاه فروش اتومبیل اتفاق می افتد کاملا  به فیلم ضربه زده و هر آنچه کارگردان کاشته نابود کرده است.سهیلی خیلی سعی نموده با قصه ایی جذاب و محیطی دلپذیر که فضای یک خانه مجردی است  و چند جوان علاف ماجرا را شروع کند که شروع خوبیست و وقتی پولاد کیمیایی که بازی بسیار خوبی هم برخلاف فیلمهای پدرش در این فیلم ارائه داده آن بطری بزرگ نوشابه خانواده را یک ضرب برای بردن شرط بندی و روکم کنی می خورد تماشاگر خیلی سریع درگیر قصه میشود و این نشانه موفقیت اولیه کارگردان در جذب مخاطب با ایده ایی جدید است .در ادامه هم فیلم خوب پیش میرود چرا که تضاد عقیدتی این آدمها که هر کدام از خانواده ایی و البته همه از جنوب شهر آمده اند کم کم رو میشود.یکی صرع دارد و ظاهرا ندای درونی اش, خوردن ساندویچ را  حرام می داند  اما کسی که به او حاجی می گویند(عباس) و سردسته گروه تبهکار است با سوالی دیگر ندای درونی او را هجو می کند.

پولاد دنیای خاص خود را دارد,او تابلویی درست کرده تا با دیدن عکس چیزهای مورد علاقه اش سریع به آنها برسد.او که شخصیت عاشق پیشه ایی دارد ,مجذوب یکی از طعمه های خود میشود و لکنتهای او هنگام حرف زدن با دختر جوان ,تضادی ایجاد کرده که طنز موقعیت را بوجود می آورد. اصولا یک گشت ارشاد قلابی قرار است بخنداند و ماجراهایی ایجاد کند که این فیلم این وظیفه را خوب انجام میدهد.حتی الامکان سعی می کند اجراها را کلیشه ایی نکند و خلاقیت داشته باشد .فیلمنامه نسبتا خوب گشت ارشاد بغیر از  صحنه های پایانی ؛  دیالوگهایی اندازه دهن شخصیتها دارد که به فیلم کمک کرده تا از ورطه فیلمهای سطحی این سالها فاصله بگیرد.

ایده چند آدم سرگردان که سودای پولدار شدن از طریق چاپیدن مردم را دارند ,پیش ازین در هفت پرده فرزاد موتمن با فیلمنامه خوب سعید عقیقی به تصویر کشیده شده بود و اینبار آن ایده از زاویه دیگری روایت میشود. هر چند در اسب حیوان نجیبی است هم سوء استفاده از موقعیت بخوبی طرح شده و مانند این فیلم لحظات کمدی خوبی بوجود آورده است.

تم علافی و بطالت و پوچی که سرانجامی تراژیک قرار است رقم بزند در این دو فیلم درآمده است.برخلاف فیلمهایی چون شیش و بش که با کمترین ظرافت و سطحی ترین شکل ممکن ایده نزدیک به این فیلمش را پیش می برد,سهیلی نسبتا موفق عمل می کند.نمی دانم چرا وقتی فیلم با سکانسهای نسبتا جذاب شروع می کند بایستی پایانی چنین تبلیغاتی و بخشنامه ایی داشته باشد در نمایشگاه اتومبیل  با آنهمه خون و اجرای ضعیف و هندی وار و شعار گونه به سبک آثار پانزده سال اخیر کیمیایی!

البته افت فیلم و فیلمنامه از اواسط  کار شروع میشود ,جایی که کارگردان ایده های خوب کم می آورد و بقیه فیلم را صرف اکشن و خانواده فقرزده این علافها و رابطه های نیم بند عاشقی آنها می کند و دیگر بجای رفتن به عمق و ادامه شخصیت پردازی ؛  دغدغه کارگردان شعار دادن و بیان حرفهای کلیشه ایی  میشود در نکوهش توسعه فقر و خطرات ناشی از بیکاری و اعتیاد که چند دهه است  بوفور آنقدر زده شده که بیننده حوصله شنیدن آن را در سینمایی با قیمت بلیط  هدفمند شده ندارد.

بازی ها عمدتا نرم و روان است که این از مزیتهای فیلم است.از فرخ نژاد گرفته تا پولاد و ساعد سهیلی(در نقش حسن) پسر کارگردان که در اولین بازیگری جدی اش استعداد خوبی از خود نشان داده است.

ایده مردی که در پارکها ادعای روشنفکری دارد و مرید نیچه است و ازین طریق سعی در فریب زنان جوان دارد هم بامزه درآمده است.

مشکل اکثر فیلمهای سهیلی در لحن اثر است.او چون دغدغه هایی دارد در لحظاتی فراموش می کند در سینما فعالیت می کند و شروع به سوزناک کردن فیلم  می کند . بیانیه صادر کردن و پشتیبانی از فقرا و انتقاداتی که جایش بیشتر در مطبوعات است تا سینما.گاهی لحن کاملا اکشن میشود و گاهی احساسات صرف و از قصه و ایده های زیبا دور میشود, گاهی کمدی و گاهی جدی و این مشکلات در کارهای قبلی او البته بیشتر بود اما او نتوانسته کاملا این فیلم را از این مشکلات دور کند.

فصل حیات زندان و آن نصیحتها کاملا کلیشه ایی است و فیلم را بشدت دچار افت می کند و رویای پایانی هم روی موتور در اتوبان نمی تواند کارکرد درستی داشته باشد.صرفا جهت اطلاع باید گفت سکانس رویای پایانی در فیلم " اینجا بدون من "یکی از زیبا ترین و درست ترین رویاها در عالم سینما است که مفهوم مورد نظر کارگردانش را به بهترین شکل ممکن میرساند و کارکرد درستی دارد.

مشکل دیگر فیلم نپرداختن به ریشه های اجتماعی  مشکلات طرح شده است,دیگر سالهاست صرفا طرح مشکل و نالیدن از فقدان عدالت دردی را دوا نمی کند ,پس اقلا اینجور فیلمها می توانند با شخصیت پردازی مناسب ضعف عدم بیان ریشه ها را جبران کنند.در گوزنها فیلم چهل سال قبل کیمیایی همین فضای رقت انگیز اعتیاد و بیکاری به نحو مناسب و پایان تراژیکی بدون شعار و هندی بازی به تصویر درآمد اما حالا بعد از اینهمه تجربه در سینمای ایران هنوز کمتر فیلمی دور از شعار زدگی عمل می کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:12  توسط مجتبی عبداللهی  |